تبليغاتX
تودلیهای یک پسر متاهل
آمدنم برای توست
برای دل تنگی لحظه های تو ...

در اغتشاش بودنم سبز شده اند تن های نو
در گیر و دار ِ هستیم آمده است طرحی نو .

هر روزم اشتیاق رفتن است ، هر روزم با تو بودن است
هر شبم خیال توست ، هر خوابم رنگ توست

نظری کن تا مرد شوم . خود می دانی چه می خواهم
شاید او که می خواند مرا نداند اشتیاق دلم را
ولی تو چی ؟!

تو که به من دل دادی حتما می دونی چه حالیم ؟! چه شوقی دارم ! اینم که حتما می دونی ! حتما می دونی وگر نه بهت که نمی گن خدا ! بی خیال ! تا شنبه چیزی نمونده ! همیشه دوست داشتم که این اتفاق بیفته ! هنوز باورم نمی شه چیزی رو که یه زمانی واسم یه جمله بود امروز می تونم لمسش کنم ! کاش خودش بیاد ! با اون چشمای آبیش ! کلی سعی کردم خودم رو نشون بدم ! گفت شاید نتونم از تهران برگردم ! می شه دعا کنید برگرده ؟! مثل اینکه منم دوس داره یکم ! البته سنش خیلی زیاده منم جای پسرشم ولی اگه بگم دونه دونه ی حرکاتش چیزیه که فکر می کنم دوس داشتم آینده ام اون باشه !

می دونم وقتی این وبلاگ رو بخونی شاید هیچ وقت نفهمی چی گفتم اما هر کسی هستی ازت می خوام واسم آرزوی موفقیت بکنی ! مطمئن باش که خیلی مهمه که بخاطرش این جام .

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 19:40 توسط میثم |

اینجایم !
تو نیز اینجایی !
خودمانیم ! چه لحظه هایی ...
داغ تن تو روی روح من !
نشان دارم کرده ای  ...
چشمانت راضیست !
فروغ ابدیت پدیدار است  ...

دانی ؟!  لحظه هایم در عجبند
که تو را ٬ که خود را ٬ که آن ها را
به چه شوقی به یاد می سپارم
منی که خط بطلان بر هر لحظه ی پیشم می کشم .

دیروز از فراموشی ها گفتم !
دیروز از مستی ها گفتم
امروز از آتشی می گویم که
داغش را ذهنم نیز فراموش نمی کند
چه رسد به  قلبی چاک در پس سینه ای ستبر .

دیروز نوشتم !
بی آنکه بدانم نوشتم ...
نوشتم از او که رفت !
از او که بی عنوان رفت ...

 


امروز گویم :
چه خوش رفتی ای دوست !
خوشحالیم به حال نیک تو !

مخاطب خاص :کرم خاکی ! فرید !

 

امضا : میثم 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 23:52 توسط میثم

می نویسم برای تو
برای تو که رفتی و به جا گذاشتی یادگاری از سال های دور

کاش می دانستی چه آتشی بر پاست
کاش می دانستی که یادگاریت زندگیم را به سیاهی کشانده
کاش می دانستی ...

همه چیز زیبا بود !
هست
اما
اگر بگذارند ...............................................................

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 3:25 توسط میثم

نیستی چیره می گردد و من
چون کودکی به دنبال جانی خیالی
میان نقاشی هایم می گردم ...

میان نقاشی هایم از تو ...
میان نقاشی هایم از آن ها ...

چه دردیست که بدانی مرد پیر کفاش خیابان
شاید هنوز چشمانش نگران به دنبال قدم های تو باشد ...

گفته بودم اما نمی دانستم
که هرزگی افکارم  از خیالم
قوی تر است و آن ها را جان می بخشد !

یاد کودکی هایم ٬ یاد آن روزگاران ٬ یاد تو
یاد مان ٬ یاد باد
در این گرداب یأس .

شکستنم نزدیک است .
به سراغ من دیوانه اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید
مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من ...

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 22:23 توسط میثم |

ترسم نرسی به کعبه  ای اعرابی 
              کاین ره که تو می روی به ترکستان است ...

نگاهت مانند دالانیست به باغ جهنم
به آن باغ های آکنده از آتش
به صدای سوز یتیمان ...

بیا به جنگ تن به تن ! دانی ؟!
سکوت من نه از بهر رضاست !

من سکوت بر آن آتشی دارم
که ابلیس تو  تو را دامن کشان
به آن می کشاند و تو با لبخندی
هنوز در خواب بهشتی ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 9:53 توسط میثم

آن ها حتی پاچه ی افکارمان را نیز می گیرند .

فکر اینم که

من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی بر خیزد ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:53 توسط میثم

سلام ...

می دانمت !
تو نیز مثل من٬مثل ما  ٬مثل همه ٬شب در گلویت گیر کرده ...

دل من می سوزد
که کبوتر ها را پر بستند ...
که پر پاک پرستو ها را بشکستند ...

آیا تو نیز خواهی خواند ؟ این نغمه ی سبز را تا به جاودان !؟
آیا تو نیز به رنگ چمن ٬ به رنگ گیاه ٬به رنگ زندگی دلبسته بودی ؟!

معصومانه ی نگاه تو٬آری ! خود تو ٬بال اندوه مرا گشود و به بیکران برد !
لحظه ای پنداشتم آزادم ! لحظه ای بال خود را به سبزینگی ِ آسمانِ شهرم بخشیدم ...

ولی افسوس همه خواب بود !
افسوس همه بیداد بود .

 

ماندنم برای آن است که بمانی ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 22:54 توسط میثم

خوب !

 

 

 

 

 

این همه جای خالی پر شده از صدای ماهی ! نه این شعر نیست ! لطفا بد برداشت نکنید  !
شده است که ماهی شوید ؟! تا در فنجان چای چشم او ، آنقدر شنا کنید تا شاید بیدار شود ؟

چه دلی دارم من !
که تیر رها شده از ابروان تو
پاره اش نمی کند ...

می گویم ؟! دلم می خواهد دود شوم ! می دانی چرا ؟ تا شاید بتوانم به هوای تو روم .
این نیست رسم مردانگی که تو باشی خفته در جای من و جای من باشد بیگانه با من !


باشد ! خوابی ...
ملالی نیست جز
بوسه ای بر آتشگاه لبانت .

خجالت می کشم که بگویم
آن جا ، جای من است !

تو زمین منی ...

+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 16:43 توسط میثم |

سلام !

اوه ! کم کم داشتم مثل بخر روی شیشه از روی دل های مثل شیشه ی شما پاک می شدم ولی می دونم که همیشه اثر دستی که منو پاک کرد روی دلاتون می مونه !

بی خیال اینا !

عجب اوضاعی شده ! نظرتون چیه که این دفعه هم مثل ۴ سال پیش همه با هم بریم به آقای دکتر رای بدیم ؟! شاید که آینده از آن ما ... عصبانی شدید ؟! اما باور کنید بهترین گزینه همینه ! نظرتون چیه یه فرصت دیگه به این آقای دکتر بدیم ؟! شعر تازشم که پر واضحه چیه ! اصلا خودش اعتراف کرده ! این که دیگه ناراحتی نداره ! هر روز داره می گه : خودم ری.دم خودم درستش می کنم !

اما نه دیگه آقای دکتر ! این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست ! ولی دس مریزاد ! کاری با این مملکت و ملت کردی که کسی که تا ۴ سال پیش به هرکی که می رفت رای بده می خندید این دفعه خودش داره همه رو به رای دادن ترغیب می کنه ! این دفعه منم می خوام بین بد و بدتر با اجازه ی بزرگترا بد رو انتخاب کنم ! من همین جا از پشت این تریبون اعلام می کنم که منم سبزه شدم ! همین الانم یه تی شرت سبز تنم کردم نشستم وسط سایت دانشگاه دارم این مطلب رو می نویسم !

این طرف و اون طرف به چشمم می خوره می نویسن : موسوی نتونسته اون جوری که باید و شاید شور و اشتیاق ایجاد کنه ولی این درست نیست ! همین اندازه می دونم که " همراه شو عزیز تنها نمان به درد که این درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود ! "


خدا بیامرزه پدر ابراهیم نبوری رو ! خوب حرفی زد ! گفت : " آقای موسوی مثل فارست گامپ گچ پایش باز شده است و دارد تندتند می دود، و دیگر هر چه فریاد می زنی هم توقف نمی کند. "

بازم میام !

گفتن ساعت ۱۲ قطع می شه !!!!

 

پ . ن ( ۱ ) :

سوال از ابراهیم نبوی :

 

در این دوره نسبت به دوره قبل بحث تحریم انتخابات به صورت جدی مطرح نشده است، فکر می کنید چرا کسانی که در دوره قبل تحریم کردند حال سکوت کرده اند؟

شما در هر جایی باشید لازم است روزنامه یی در دست بگیرید، یا تلویزیون روشن کنید، یا پای اینترنت بروید، یا میدان تره بار بروید و گوجه فرنگی و پیاز بخرید، یا خانه اجاره کنید یا هر کاری بکنید، متوجه حضور جناب آقای احمدی نژاد به عنوان رئیس جمهور خواهید شد و طبیعتاً همه می دانند که حضور ایشان حاصل تحریم انتخابات توسط برخی از گروه های اجتماعی یا صنفی است، طبیعی است که مردم نخواهند چنین حوادثی دیگر تکرار شود. به نظر من تحریم انتخابات دیگر معنی ندارد. تحریم کنندگان می گفتند ما می خواهیم تحریم کنیم تا حکومت مشروعیتش را از دست بدهد، و واقعاً هم دفعه قبل نیمی از مردم در انتخابات رای ندادند. چهار سال تحریم کنندگان وقت داشتند که مشروعیت نداشتن جمهوری اسلامی را اثبات کنند، الان هیچ کدام از آنها پیدایشان نیست.

گروهی هم می گفتند ما رای نمی دهیم تا اوضاع آنقدر بد بشود، آنقدر بد بشود، آنقدر بد بشود... که خارجی ها حمله کنند و.... وقتی پای حمله امریکا به میان آمد، حتی بسیاری از آن تحریم کنندگان هم حاضر نبودند در بدترین شرایط کوچک ترین لطمه یی به کشورمان بخورد. خودشان می گفتند اگر جنگ بشود می رویم ایران و جان می دهیم، در حالی که قبل از آن می توانستند فقط یک رای بدهند تا چنین مشکلاتی ایجاد نشود. البته عمده ترین جریان تحریم مربوط به کسانی است که بیرون ایران زندگی می کنند و قصد بازگشت به ایران ندارند، ولی به هر نحو نزد دوستان و فامیل و آشنا به عنوان فعال سیاسی یا مفعول تشکیلاتی شناخته شده اند. خیلی از این افراد تحریم می کردند چون واقعاً برایشان فرقی نمی کرد هاشمی رئیس جمهور باشد یا احمدی نژاد.

طبیعی است، چون وقتی شما در نیویورک زندگی می کنید یا در پاریس و قصد بازگشت هم ندارید خیلی اوقات حتی به نفع تان است کسی سر کار بیاید که اوضاع بدتر بشود. وقتی کسی معتقد است کسی بیاید که مردم بیشتر اذیت بشوند، می خواهد مشکل شخصی خودش را حل کند و برایش اهمیتی ندارد که 70 میلیون نفر چه بدبختی بکشند. این جریان تحریم هم به نظر من تا حد زیادی به خاطر رفتن بوش و جریان تند ضدایرانی و آمدن آقای اوباما کمرنگ شده است. به نظرم تحریم انتخابات دیگر دلیل بین المللی یا اجتماعی و سیاسی ندارد، و بیشتر یک بازی شخصی برای برخی نیروهای سیاسی است که دچار بیماری بی مسوولیتی سیاسی هستند.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:47 توسط میثم |

می دانی ؟! آمدنم بی دلیل است !
ولی اصلا شبیه آن بی دلیل هایی نیست که گاه و بی گاه در کوچه پس کوچه های ذهنم نقش می بندد ! شانه ی خویش را بالا می اندازم بی آنکه بدانم به کدامین سوال نپرسیده جوابی داده ام ! ولی دلم می خواهد این را بدانی که من کافر شده ام !

من خدایی دگر یافته ام ، بر قبله ای دگر نماز می گزارم و خدایی دگر را می پرستم ...
ملحد بودن هم برای خود عالمی دارد !

دلم می خواهد بدانی که اوست خدای من !
دلم می خواهد بدانی که من وضو با طراوت دستانش می گیرم ...
دلم می خواهد بدانی که بر زلف کمندش نماز می گزارم ...
و هیچ گاه از لحظه ای که معبودی نو یافته ام ، نماز شب خویش را از یاد نبرده ام ...

می دانی ؟! اینجا ، در شهر کوچکم ، مثل این است که همه کافر شده اند ! با جنگ و ارابه های مرگبار هم نتوانستم مقابل این قوم کافر ایستادگی کنم ! گوئیا آن ها همه با هم ، همه ی وجودشان را برای معبودی نو می دادند ...


نمی دانم چرا ؟؟ ولی این قوم خدای خویش را بر پیکره ای دادند .

در هنگامه ی جنگ شنیدم که کسی رو به آسمان کرد و گفت :
می دانی ؟!
آغوش گرمش ، تو را از یادم می برد ...

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 21:42 توسط میثم